Wednesday, June 27, 2007

از دید زن ایرانی

چه حسی نسبت بهش دارم؟

از دستش خیلی ناراحتم، خیلی زیاد اونقدر که دلم می خواد بترکه. چرا؟ خیلی واضحه ، وقتی با یکی زندگی کنی و نتونی حرف دلت رو بهش بزنی چه حسی می تونی نسبت بهش داشته باشی؟ وقتی که یک کلمه میای درد و دل کنی ولی فردا ش می بینی هر چی گفته بودی رو بر علیه خودت استفاده کرده ، آیا تکرار درد دل کردن و صحبت کردن عاقلانه است؟ وقتی با یه نفر صحبت می کنی و می بینی حرف هات رو مسخره می دونه خواسته هات رو بچگانه می بینه هیچ چیزت رو نه ظاهرت رو نه باطنت رو دوست نداره ، چه کار باید بکنی؟چه حسی باید داشته باشی؟ عشق ؟ محبت ؟ علاقه؟ وقتی یه نفر خواسته های همه رو به خواسته های تو ترجیح بده، وقتی منتظره یه چیزی بگی که در جواب بگه نه، وقتی نتونی کارهایی که دوست داری انجام بدی چون از نظر طرف مقابل احمقانه هست، چه کار باید بکنی؟ وقتی برای شنیدن یه دوستت دارم یا حتی یه بوس کوچولو باید التماس کنی وقتی می بینی آغوشش همیشه برات باز نیست، چطور می تونی دوستش داشته باشی؟ وقتی می بینی برای اینکه خواسته بقیه برآورده شه حاضره بهت نه بگه ، اشکت رو در بیاره ناراحتت کنه، چه حسی باید بهت دست بده؟عشق؟!!؟!!؟

دوست دارم چه جوری باشه؟

دوستم داشته باشه فقط همین. برام ارزش قائل بشه همون طوری که برای دیگران ارزش قائله ، حد و حدود دیگران رو بهشون بشناسونه که با رفتار و گفتارشون اذیتم نکنن. ناراحتی منو ناراحتی خودش بدونه ولی متاسفانه دیوار سوء تفاهم بین ما خیلی بلنده، خیلی زیاد!!

تصمیمم چیه؟

تصمیمم اینه که دیگه راجع به هیچ کس و هیچ چیز باهاش صحبت نکنم مگر اینکه خودش بگه . شاید واقعا دوست داره که منو تحقیر کنن. راستش دیگه هیچ چیز و هیچ کس برام مهم نیست . می خوام یه حقیقتی رو اعتراف کنم، امیدوارم ناراحت نشه، درسته که هر دفعه که خواستیم از هم جدا شیم محبت نذاشته ، ولی نمی تونم دیگه مثل قبل دوستش داشته باشم البته می دونم اونم متاسفانه همین حس رو داره

Saturday, June 23, 2007

از دید مرد ایرانی

چه حسی نسبت بهش دارم؟

خب دوستش دارم، بعضی وقت ها حس می کنم بهترین کسی هست که می تونستم پیدا کنم، بهترین شریک زندگی، کسی که می تونه رویاهای من رو به واقعیت تبدیل کنه.
بعضی وقت ها هم می شه که یه حس کاملا متضاد دارم، ازش متنفر می شم، حس می کنم که یک لحظه هم نمی تونم تحملش کنم، چرا؟ چون این قدرغیر منطقی می شه، این قدر از من دور می شه، که حس می کنم بدترین کسی هست که می تونسته باشه.
کلا یه حس متضاد که وابسته به شرایط هست. می تونه یه حس عشق شدید باشه یا برعکس یه حس تنفر عمیق. ولی یه چیز رو می تونم رک بگم و اون هم این که هر بار خواستیم رابطه رو تموم کنیم این حس عشق بوده که غلبه کرده.

چی راجع بهش فکر می کنم؟

یه دختری هست با آرزوهای خاص خودش، دوست داره همش شاد باشه، برقصه، کاری به کار زندگی نداشته باشه و توی لحظه زندگی کنه. دوست داره که مسئولیت های زندگی به گردن کسی دیگه باشه و به کارهایی که دوست داره برسه. ولی مشکل اینه که خیلی وقت ها اصلا نمی دونه چی دوست داره ونمی دونه الان باید چه کار کنه؟
نمی دونم شاید این مشکل بیشتر دختر های ایرانی باشه، چون از اول همیشه کسی بوده که ازشون دفاع کنه، همیشه به عنوان ناموس یه نفربودن، پدر، برادر، شوهر. و این باعث شده که دیدگاه شون به زندگی خیلی مواقع متفاوت تر از مردها باشه. واسه
همین فکر می کنن که خیلی رمانتیک تر هستن و طرف مقابل شون زیاد رمانتیک نیست.

خیلی چیزها رو توی خودش نگه می داره و راجع بهشون حرف نمی زنه. چه خوب، چه بد. نمی خواد یا نمی تونه حس خودش رو نسبت به یه موضوعی با دیگران به اشتراک بذاره. همین من رو خیلی اذیت می کنه، خیلی وقت ها حس می کنم که همه چیز رو داره از من مخفی می کنه، بعضی وقت ها فکرهایی توی ذهنم میاد که بعد به خودم می گم: نه این ها همش توهم هست ولی باز چند وقت بعد دوباره سر این مخفی کاری هاش، این نوع حس سراغم میاد. خودش که می گه من اخلاقم این جوریه و زیاد اهل حرف زدن راجع به چیزهایی که دوست ندارم، نیستم.
توی یه بحث با دیدگاه مخالف سعی می کنه که بحث رو ادامه بده، حتی توی مواقعی که خودش هم با اون موضوع موافق هست.

دوست دارم چه جوری باشه؟

دوست دارم یه حس آرامش عمیق به من بده، به حدی که سرم رو روی موهاش می ذارم، همون لحظه خوابم ببره، درکم کنه. توی مواقع خاص کارهایی رو بکنه که باید، نه لج و لج بازی. آخه الان چند وقتی، یکی دوسالی هست که کار ما شده لج بازی. کار ما شده مثل بازیه شطرنج. هر حرکتی باید با یه حرکت دیگه جواب داده باشه، وگرنه حریف بازی رو برده.